تبليغاتX
دنیای نفیس

از همان لحظه ی اولی که الی ناپدید شد، این بقل دستی های من توی سینما شروع کردند به بحث درباه ی اینکه اگر جای شخصیت های داستان بودند برای پیدا کردن الی چه می کردند. هی می گفتند چرا بهش زنگ نمی زنید؟ چرا دور و بر ویلا را نگاه نمی کنید و ...

دلم می خواست خفه شان کنم. می خواستم قسمت آویزان شده ی شال روی شانه هایم را قلنبه کنم و بچپانم توی دهنشان. دلم می خواست بگویم خیلی مزخرفید. به شما چه که الی کجاست؟ مگر بودن یا نبودن الی چه فرقی برایتان دارد؟ مگر جز این نبود که زندگی الی شده بود برآورده کردن انتظارات دیگران ازش؟ مگر به زور نچپانده بودنش توی قالب های از پیش تعیین شده؟

مگر هر آنچه از الی دیده بودید خود الی بود؟ مگر وقتی تنها تصمیمی که بدون نظر دیگران گرفته بود را شنیدید، خوشحال شدید؟ هان؟ وقتی فهمیدید که الی واقعی به هر دلیلی دلش خواسته بود بیاید شمال و به دوست پسرش حرفی درباره ی جدایی نزند از الی خوشتان آمد؟

باورم نمی شد که همه منتظر بودند ببینند الی چه شد و کجا رفت؟ خوب شاید نخواهد شا بدانید. به شما چه؟ چرا اینقدر فذولید؟ به آخر های فیلم که رسیدیم می خواستم از سینما بیایم بیرون. دلم نمی خواست آخر داستان را بفمم. می خواستم فکر کنم که الی رفته. فقط رفته. هر جایی که باشد، بهتر از آنجایی است که تا به حال بوده.  شاید دارد در حاشیه جنگل ها قدم می زند. شاید هم جرآت دارد و الان وسط دل جنگل است. شاید می خواهد یک ساعت دیگر برگردد، شاید یک روز ، یک ماه یا یک سال. شاید هم اصلآ بر نگردد.  شاید اصلآ پولهایش را برداشته و رفته  در یکی از روستاهای شمال اتاق گرفته. شاید دلش هم خواسته که صبح ها برود سر کار و با بچه های قد و نیم قدی که کار باهاشان آدم را یاد بهشت می اندازد، سر و کله بزند و عصر ها هم کنار ساحل راه  برود و به بچه ها فکر کند. شاید هم آنجا با یک آقای اهل دریا آشنا شد. شاید هم نشد. شاید هم از همان لحظه ی اول طعمه ی گرگ ها شده. شاید هم بر خلاف آن الی که آخر فیل نشانمان دادند، تصمیم گرفته یک جایی آن دور ها خودکشی کند که جسدش اگر هم پیدا شد، به این زودی ها نباشد...

 

این نوشته ناتمام است. داشتم جمله ی آخر را می نوشتم که فهمیدم دلم می خواهد باهات "درباره ی الی" حرف بزنم. دوست دارم نظراتم را شفاهی بگویم و نظراتت را شفاهی بشنوم. پایه هستی؟
من رآی میدهم.

من رآی میدهم با اینکه میدانم که رئیس جمهور بعدی چه اصولگرا باشد چه اصلاح طلب، چه خوشتیپ باشد چه بد تیپ، چه از وقت بازنشتگی اش سالها گذشته باشد چه نگذشته باشد، چه از خزانه ی مملکت چهارلپی میل بفرماید چه نفرماید، ما همچنان در کشوری زندگی خواهیم کرد که می کنیم، سال بعد باز هم خانه آنقدر گران خواهد بود که کمتر جوانی قدرت خرید داشته باشد، باز هم لیسانسه های کشور بی کار خواهند بود، باز هم درآمد یک کارمند فوق لیسانس هم اندازه ی سبزی فروش سر کوچه شان خواهد بود و هزار تا "باز هم" های دیگر.

اما من رآی میدهم.

چون با این حال بعضی چیز ها را می توان تغییر داد.

چون تنها کاری که برای تغییر اوضاع از دست من بر می آید، همین یک رآی است.

چون نمی خواهم که اگر مصیبت های یک سال اخیر دانشکده خبر تکرار شد، اگر باز هم گوجه فرنگی فقط در میوه فروشی روبروی خانه جناب رئیس جمهور ارزان بود، اگر باز توسط سیب زمینی تحقیرمان کردند، اگر باز دانشجوها ستاره دار شدند، اگر گشت ارشاد باعث دورویی و نفاق بیشتر شد،اگر باز آبروریزی دانشگاه کلمبیا تکرار شد و ... ، خودم را سرزنش نکنم که شاید، شاید، شاید، اگر رآی داده بودم، شاید اگر بک فرد دیگر روی کار آمده بود، اوضاع کمی تغییر کرده بود.

بعضی وقت ها، حتی اگر دنیا  فقط به خاطر وجود بعضی آدم های نمونه برایمان قابل تحمل نباشد، دانستن اینکه هنوز بعضی ها هستند که با دیدنشان دل آدم بلرزد، آرامش بخش است. مخصوصآ اگر این "لرزیدن" از نوع معنوی باشد. "لرزیدن"ی که باعث شود آدم با دقت بیشتری به خدایش کانکت شود. مثلآ اگر فردی احساس کند چند وقت است که همه ی آن لذت های درونی نماز خواندنش را از دست داده و بعضی وقت ها اصلآ یادش می رود که نماز بخواند، یا حوصله اش را ندارد، می تواند با یک سفر 2 ساعتی به یک شهر نزدیک، و نماز خواندن در یک مسجد نقلی و دنج، پشت سر یکی از همین آدم های نمونه که وسط نماز چنان اشکی میریزد که تمام یخ های دل آدم را آب می کند، لذت غلیظ "با خدا" بودن را دوباره در دلش زنده کند.

بعضی وقت ها، دل را دوباره تازه کردن، به همین راحتی است.

اما از حالا دیگر سخت تر خواهد بود.

برای همین است که ناراحتم.

بله من ناراحتم و گریه ام بند نمی آید.

روی تختم نشسته ام و دور و برم را پر کرده ام از کتابهای رنگ و وانگی که از نمایشگاه خریده ام. پرت و پلا بودنشان روی تخت دلم را غنج می دهد، با این حال هی به ترتیب می چینمشان. اول از بزرگ به کوچک، بعد از کوچک به بزرگ و بعد به ترتیبی که خریدمشان. بعد پهنشان میکنم جلویم و بویشان میکنم بوی کتاب های انگلیسی را بیشتر دوست دارم و طرح جلد کتاب های فارسی را. مخصوصآ طرح جلد "مردی که گورش گم شد"، چون مردک به جای قلب، آفتاب سوزان در دل دارد و لپ های دخترک دوگیلاس درشت و قرمزند. " نه اصلآ این را بیشتر از بقیه دوست ندارم، همه را یک اندازه دوست دارم." این را بلند می گویم، طوری که کتاب ها بشنوند. "هوس بازی هم نمی کنم. اینطور نیست که 10 صفحه از این را بخوانم و 20 صفحه از آن و ... یکی یکی می خوانمشان." این را برای خودم می گویم.

 دلم تاب نمی آورد، اولی را بر می دارم و آرام ورق میزنم. به تمام جزییاتش نگاه می کنم. به طرح روی جلد، به جمله های پشت جلد، به شماره ی بالای هر صفحه، به فاصله ی بین هر خط. بعد دستم را با ملایمت روی صفحه ها میکشم. جوری که عرق کف دستم، کتاب را خیس نکند. مثل معشوقه ام می ماند این کتاب. و این لحظه ها مثل لحظه های داغ و پر اشتیاق فورپلی. می خواهم به هم عادت کنیم. دلم می خواد از همین اول گرمای دست هایم برایش عادی شود تا با من راحت باشد. راحت باز شود، تا مجبور نشوم جلدش را تا کنم. کتاب ها دفتر نیستند که از همان لحظه ی اول جلدش را تا کنی. از کتاب هایی که جلدشان تا خورده به شدت بدم می آید. نمی خواهم بدانم کتابی که می خوانم قبلآ هم خوانده شده، قبلآ در دست یک فرد دیگر بوده. فردی که شاید به اندازه ی من ملایم نبوده و به جای گرم کردن کتاب، یک راست اثر خودش را روی آن گذاشته است. برای همین است که سعی می کنم هیچ کتابی را قرض نگیرم. همیشه یک نواش را میخرم. بله می دانم که هر دو کتاب، چه خوانده شده  چه نو، در اصل یکی است. اما کتابی که خودم خریده باشم مال من است. من آن را اهلی کرده ام. آن هم من را. پس برای هم اهلی شده ایم و مسئول هم. کتاب اهلی شده ی من مسئول است که من را با آنچه در خودش دارد، شاید هم آنچه لابه لای خط ها قایم کرده، راضی کند.

"کتاب های من! شما مسئولید." شب که شد، این را بهشان می گویم و اولی را با خودم به تخت خواب می برم.

نفیسه : داره با یک تغییر کوچیک دوباره به دنیا میاد.