تبليغاتX
دنیای نفیس
آمده ام بگویم که خیلی ناراحتم. و دلتنگ.

دلتنگ نمایشگاه، با همه ی خصوصیاتش. دلتنگ هر سه روز. و همه ی آدم هایی که آمدند و رفتند. آشنا و غریبه. دلتنگ خسته شدن هایم. دلتنگ خنده های رئیسم، هر بار خندههایم را می دید!. دلتنگ تو که آمدی و باعث شدی خستگی ام را فراموش کنم. دلتنگ او که نیامد. و اعصابم را راحت گذاشت. قهر است با من، فکر کنم. دلتنگ عکس دسته جمعی گرفتن هایمان که به گفته ی رئیس همه را خوشحال کرد! و دلتنگ تشنگی و نبود آب...

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:32 توسط نفیسه احمدی |

گاهی وقت ها یادم می رود که چقدر دارد به من خوش می گذرد...

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:44 توسط نفیسه احمدی |

تا دوشنبه اینجا خواهم بود.

امروز آنقدر خسته شدم که همین الان هم نمی دانم دارم اینها را واقعآ اینجا می نویسم، یا دارم خواب می بینم!

 


مرسی آقای شاعر مسلک و مرسی آقای جورابچی که برای عکس راهنماییم کردید! :)

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:52 توسط نفیسه احمدی |

- مجبوری اینقدر تند تند راه بری؟

- صدای تق تق کفش هام رو دوست دارم!

- سرم رفت! حقته که بهت بگن عصبی!

-  خوب صدای تق تق کفش هام رو دوست دارم!

- عین این بچه سه ساله ها که کفش پاشنه دار مامانشون رو می پوشند!

-  من صدای تق تق کفش هام رو دوست دارم!

 

{ یاد کلاس های معنی شناسی استاد میر عمادی به خیر، که از این جور جمله ها یادمان می داد! }

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:25 توسط نفیسه احمدی |

امشب در یک اقدام انقلابی تمام عکس هایت، عکس هایش و همچنین عکس های اون، این، اون یکی و همه ی عکس های دسته جمعی که  تو، اون، اون یکی، این و اون توش  بودید رو از روی کامپیوترم پاک کردم.

یه دونه عکس بود که خیلی حالت رمانتیکی داشت. من هم توش خیلی خوشگل افتاده بودم، نگهش داشتم. تصمیم گرفتم در این یه مورد چشم پوشی کنم. اما به محض اینکه دکمه "شات داون" را زدم، پشیمون شدم. صبر کردم تا کامپیوتر خاموش بشه، دوباره روشنش کردم. چند ثانیه به عکس قشنگ خودم نگاه کردم و بعد، دلیت...

 

خدا را شکر که مسموم شده ام. حالا دیگر همه فکر می کنند این حال به هم خوردنم به خاطر مریضی است! از طرز برخورد تو و اون و اون و اون یکی و این که خبر ندارند!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:37 توسط نفیسه احمدی |

شاید از جنس اسید باشد

باران اشک هایت

که این چنین ویران می کند

دیوارهای قلبم را

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:3 توسط نفیسه احمدی |