از همان لحظه ی اولی که الی ناپدید شد، این بقل دستی های من توی سینما شروع کردند به بحث درباه ی اینکه اگر جای شخصیت های داستان بودند برای پیدا کردن الی چه می کردند. هی می گفتند چرا بهش زنگ نمی زنید؟ چرا دور و بر ویلا را نگاه نمی کنید و ...
دلم می خواست خفه شان کنم. می خواستم قسمت آویزان شده ی شال روی شانه هایم را قلنبه کنم و بچپانم توی دهنشان. دلم می خواست بگویم خیلی مزخرفید. به شما چه که الی کجاست؟ مگر بودن یا نبودن الی چه فرقی برایتان دارد؟ مگر جز این نبود که زندگی الی شده بود برآورده کردن انتظارات دیگران ازش؟ مگر به زور نچپانده بودنش توی قالب های از پیش تعیین شده؟
مگر هر آنچه از الی دیده بودید خود الی بود؟ مگر وقتی تنها تصمیمی که بدون نظر دیگران گرفته بود را شنیدید، خوشحال شدید؟ هان؟ وقتی فهمیدید که الی واقعی به هر دلیلی دلش خواسته بود بیاید شمال و به دوست پسرش حرفی درباره ی جدایی نزند از الی خوشتان آمد؟
باورم نمی شد که همه منتظر بودند ببینند الی چه شد و کجا رفت؟ خوب شاید نخواهد شا بدانید. به شما چه؟ چرا اینقدر فذولید؟ به آخر های فیلم که رسیدیم می خواستم از سینما بیایم بیرون. دلم نمی خواست آخر داستان را بفمم. می خواستم فکر کنم که الی رفته. فقط رفته. هر جایی که باشد، بهتر از آنجایی است که تا به حال بوده. شاید دارد در حاشیه جنگل ها قدم می زند. شاید هم جرآت دارد و الان وسط دل جنگل است. شاید می خواهد یک ساعت دیگر برگردد، شاید یک روز ، یک ماه یا یک سال. شاید هم اصلآ بر نگردد. شاید اصلآ پولهایش را برداشته و رفته در یکی از روستاهای شمال اتاق گرفته. شاید دلش هم خواسته که صبح ها برود سر کار و با بچه های قد و نیم قدی که کار باهاشان آدم را یاد بهشت می اندازد، سر و کله بزند و عصر ها هم کنار ساحل راه برود و به بچه ها فکر کند. شاید هم آنجا با یک آقای اهل دریا آشنا شد. شاید هم نشد. شاید هم از همان لحظه ی اول طعمه ی گرگ ها شده. شاید هم بر خلاف آن الی که آخر فیل نشانمان دادند، تصمیم گرفته یک جایی آن دور ها خودکشی کند که جسدش اگر هم پیدا شد، به این زودی ها نباشد...
این نوشته ناتمام است. داشتم جمله ی آخر را می نوشتم که فهمیدم دلم می خواهد باهات "درباره ی الی" حرف بزنم. دوست دارم نظراتم را شفاهی بگویم و نظراتت را شفاهی بشنوم. پایه هستی؟









