چراغ را خاموش ميكنم، روي تختم دراز مي كشم، اما چشمهايم را نمي بندم. گوشهايم را تيز مي كنم. همين15 دقيقه ي پيش 3 ليوان قهوه ي غليظ خوردم تا شايد خواب از سرم بپرد، ولي انگار فقط حالم را بد كرده است، صداي جا به جا شدن مايعات را در معده ام مي شنوم و ديگر هيچ...
نقشه ام را زير لب با خود مرور مي كنم، " امشب نخواهم گذاشت، امشب مقاومت ميكنم، نخواهم گذاشت كه دوباره با روح و روان و اعصاب من بازي كند، به او جواب منفي مي دهم، به راحتي يك "نه" گفتن". "نه"، "نه"، "نه"، چند بار براي خودم تكرار ميكنم تا عادت كنم...
فكر ميكنم يك ساعتي شده باشد و هنوز خبري از او نيست. شايد امشب نمي خواهد بيايد، شايد نميداند كه من منتظرش هستم. نا اميد ميشوم، تصميم مي گيرم بخوابم ، ولي صدايي مي شنوم ، صداي قدم هاي كوتاه ، آرام آرام حركت مي كند، ميخواهد كسي بيدار نشود...
نزديك ميآيد و پشت در اتاق مي ايستد. دوباره در ذهن خود مرور ميكنم "نه"، صداي قلبم حواسم را پرت ميكند، به خودم ميايم ، "چرا داخل نمي آيد؟"
صداي باز شدن در را مي شنوم و نوري شديد چشمانم را مي سوزاند. كسي چراغ را روشن كرده است. او معمولآ چراغ را روشن نميكند. او نيست. مادرم است ، "چسب" ميخواهد. چراغ را خاموش ميكند و ميرود. نا اميد ميشوم... ميخوابم.
آرام آرام و با قدم هاي كوتاه نزديك ميشود،مي ايستد، در را به آرامي باز ميكند، با چراغ كاري ندارد. وارد اتاق ميشود ، من خواب هستم. دستش را روي شانه ام ميگذارد و به آرامي تكان ميدهد. سردي دستش را بر روي شانه ام احساس كرده و چشمهايم را باز ميكنم. مثل هر شب بالاي سرم ايستاده و نگاهم ميكند. نگاهش انقدر سرد و بي روح است كه ناخودآگاه سردم ميشود. سؤالش همان سؤال هر شب است. "ببخشيد خانم، من ميتوانم خودم را از پنجره ي شما بيرون بياندازم؟" و من مثل هر شب ، بدون هيچ مقاومتي مي گويم "بله". و او ماهرانه كارش را شروع ميكند، پنجره را باز ميكند، بدون سر و صدا خود را بالا ميكشد، پايش را از بالاي نرده ها رد كرده و بدون ترس خود را رها ميكند.
و به همين سادگي همه چيز تمام ميشود... تا فردا شب.
صبح كه بيدار ميشوم با خود ميگويم"خواب بود، ولي محض احتياط امشب را بيدار مي مانم، شايد امشب "نه" بگويم".
فردا امتحان (خواندن و درك مفاهيم) دارم، امروز از صبح تنها بودم و هر گاه صداي تلويزيون را كم ميكردم، صداي پايش را مي شنيدم.
گاه گاهي سردي نفس هايش را روي پوست صورتم احساس ميكردم وهر بار با "بسم الله الرحمن الرحيم" ترس ام را دور مي ريختم.
درس نخوانده ام و سرم به شدت درد ميكند. همين 15 دقيقه پيش3 ليوان قهوه ي غليظ خوردم تا شايد خواب از سرم بپرد، ولي انگار فقط حالم را بد كرده است، صداي جا به جا شدن مايعات را در معده ام مي شنوم و ديگر هيچ...
