تبليغاتX
دنیای نفیس
هیچ سالی به اندازه امسال منتظر رسیدن ماه رمضان نبودم. (نه... اشتباه شد)

هیچ سالی به جز امسال منتظر رسیدن ماه رمضان نبودم، ( حالا بهتر شد) و هیچ سالی به اندازه ی امسال از روزه گرفتن هایم لذت نبرده ام، اما هیچ سالی هم روزه گرفتن به اندازه ی امسال برایم سخت نبوده است. ( ترکیب جمله ها را که دارید؟...) تمام انرژی ام در طول روز صرف این میشود که کمتر حرف بزنم، ( این زبان لعنتی...) اما نمی شود که نمی شود...

بی خیال. به من نیامده است که درباره ی افکار و احساساتم بنویسم. اصلآ بلد هم نیستم.

به یک بازی دعوت شده ام. این هم عکس من:

اینجا تک اطاق خانه باغی پدربزرگم است. (یک اطاق داشت و یک انباری که در زمان جنگ که همه به باغهایشان پناه برده بودند، به عنوان آشپزخانه استفاده می شد.اینها را خودم به یاد می آورم. کسی برایم نگفته است.) آن روزها با مادربزرگ و پدربزرگ بودم. دور از مامان و بابا... پدربزگم می گوید: "شب ها که آژیر خطر میزدند، زود بغلت میکردم و میگذاشتمت توی زنبیل (همان زنبیل های پلاستیکی قرمز) و می دویدم به سمت باغ!"

 آخیییییییی قربون خودم برم که توی زنبیل جا می شدم!

 گول قیافه ام، در این عکس، را نخورید، انصافآ بچه ی باهوشی بودم...

 

Free counter and web stats