"با توجه به نگرانی که در چشمان قربانی دیده می شود، مشخص و واضح است که ایشان فوت خواهد کرد!"
بیشتر مردم نمی دانند که من ...
* جمله ی تکمیل شده ی من:
... نیمه شب ها به همه ی اهالی خانه سر می زنم تا مطمئن شوم که نفس می کشند.
بستنی چی؟ هوا گرم شده ها!
خوب باشه آقا ما به ذرت مکزیکی هم راضی می شویم.
آب نبات هم نمی شه؟
تخمه؟
ساندیس؟
آدامس؟
دست دوست دخترش را گرفته است و هر دو آرام آرام در مسیر مقابل من در حال قدم زدن هستند. از فاصله ۵۰ متری با چشم های قلمبه و حیزش تمام هیکلم را برانداز می کند و لبخند می زند. مطمئن نیستم که لبخندش برای چیست، اما به صورت زیبای دوست دخترش که گرم تعریف است، نگاه می کنم و این بار بیشتر از هر بار دیگر از اینکه کسی دستم را در دستش فشار نمی دهد خوشحال می شوم. آنقدر خوشحال می شوم که مثل دیوانه ها دستانم را تا جای ممکن از بدنم دور می کنم و آزادانه تکانشان می دهم. به پارکبان های شهرداری که به رفتار عجیبم می خندند، با تمام وجود لبخند می زنم و می دوم، زیر این رگبار تند بهاری...
۱۳ فروردین است و من با کمال بی اعتنایی به رسوم کهن ایرانی تصمیم گرفته ام که امروز را در خانه بمانم. از اینکه ۱۳ روز از پایان یکی از شیرین ترین سالهای عمرم میگذرد کمی ناراحتم. اما پنجره را باز گذاشته ام و از بوی نم و بارانی که همراه با "طوفان" بهاری وارد اطاقم می شود لذت می برم.
(عجب رعد و برقی!)
می خواستم درباره ی سال گذشته بنویسم و مسافرت عید. اما این رعد و برق ها من را یاد خدا می اندازد. می روم کمی با خدا خوش و بش کنم. شاید دوباره آمدم.
هنوز نه استفراغ کرده ام و نه شکلات و لواشک قورت داده ام.