"زن سان" وبلاگی است که ممکن بود توسط من نوشته شود، اگر می توانستم به خودم بقبولانم که با اسم واقعی ام ننویسم. و اگر نوشتن بلد بودم.
یک صدایی ته دلم گفته بود که حالا که پست را به گریه تشبیه کرده ام، تا گریه نکنم، پستم نمی آید.
و همین هم شد.
از در که آمد تو، چشمهایش قرمز بودند و باد کرده. اگر با دقت نگاه می کردی، می توانستی رد آخرین اشک ها را هم روی صورتش ببینی. یک راست آمد پیش من، دست هایش را گرفت جلوی دهانش و گفت: " It's Over"
بعد پنجره را باز کرد و سرش را بیرون برد و دوباره شروع کرد به اشک ریختن.
می خواستم بگویم که ارزش اشک های تو را ندارد. بگویم که خودت را الکی درگیر کرده ای. بگویم که خیلی هم خوب شد که تمام شد.
ترسیدم بیشتر ناراحت شود. رفتم کنارش ایستادم و گفتم: " Lets just get out of here" بعد هم برای اینکه فضا را عوض کنم زود گفتم: "Shot gun"
بی اختیار خندید و گفت: ""If its only me and you, there's no need for shot gun
توی ماشین سکوت کرده بود. شکلات هایی که برایش آورده بودم را هم نخورد. گفت شکلات خوردن راه حل دخترانه است. مثل این است که لاک بزنم. نفس های عمیق می کشید. یک لحظه با خودم گفتم سیگاری هم نیست که با سیگار کشیدن حالش بهتر شود. بعد خدا را شکر کردم که تریاکی هم نیست. بعدش هم خودم را فهش دادم که به جای دلداری دادن اش، دارم به سیگار فکر می کنم.
رسیدیم تقاطع نیایش، چمران. گفت برویم امام زاده صالح که حالم بهتر بشود.
چند دقیقه بیشتر به خودم فهش دادم.
آهان می خواستم درباره ی گریه بنویسم؟! خوب گریه کردم دیگه. بله دلم سوخت براش. یاد دلتنگی های خودم هم افتادم. او هم گریه کرد. اما مثل فیلم ها همدیگر را بقل نکردیم. همین طوری نشستیم توی ماشین، ساکت بودیم، فقط شجریان داشت می گفت: "ببار ای بارون ببار.."
من پستم نمی آید. حالا از سر بی انگیزه گی باشد یا حوصله سر رفتگی، یا دلتنگ شدگی برای بیرون رفتن با عدس، یا کلآ اصلآ فرقی نمی کند. چون وقتی نمی آید، نمی آید.
این مطلب را نوشته ام، چون خیلی از دوستان وبلاگی آن سوی آب ها ۱۰۰ نکته درباره ی خودشان روی وبلاگشان نوشته اند... و من حسودی ام شد.
"اگر همه خودشان را پرت کنند توی چاه، تو هم..." نه خیر. شششش....
100. "بیست و چندساله" گوشه ی وبلاگ، در اصل 21 ساله است.
99. می ترسم. از اینکه جایی در اواسط این لیست حرفی برای گفتن نداشته باشم و فقط برای تکمیل 100 نکته، به جمله هایی مثل "غذای مورد علاقه ی من …است" متوسل شوم.
98. غذای مورد علاقه ی من خورشت خلال بادم است. (محض احتیاط!)
97. بیشتر دوستان نزدیک من، هم اکنون، پسر هستند.
96. اما نزدیک ترین دوستم یک دختر است.
95. اولین کاری که در امر آشپزی یاد گرفتم، برنج صاف کردن بود. کاری که هنوز خیلی از آشپزهای خبره، بلد نیستند.
94. به جز برنج صاف شده، هیچ کدام از غذاهایی که می پزم، مزه ی معمول خود را ندارند.
93. در کلاس اول و دوم دبستان، چیزی حدود 200 مداد تراش و پاک کن را گم کردم.
92. احتمالآ در همان دوران، کاسه ی صبرم را هم گم کرده ام. برای همین است که اصلآ صبر و حوصله ندارم.
91. در طول زندگی کار هایی انجام داده ام که شما آنها را تایید نمی کنید. ( حالا شما هر که هستی باش...)
90. اول قرار بود همزمان با تغییر قالب وبلاگ، اسم وبلاگم را هم عوض کنم، اما سخت پشیمان شدم.
89. اسم جدیدی که برای وبلاگم در نظر داشتم را فراموش کرده ام.
88. از بین 210 نفری که در سال 2003 در امتحانات کلاس 11 مدرسه ی ما شرکت کردند، فقط 2 نفر توانستند در چهار درس اصلی نمره ی A* بگیرند. یکی از آنها من بودم.
87. واقعآ لازم است بگویم که برای آن امتحان هم درس نخوانده بودم؟
86. دارم کم کم مطمئن می شوم که در یکی از مراحل فرایند فرستادن یک اس ام اس، (از تصمیم تا فرستادن) نوعی مواد مخدر به کار رفته که آدم ها (من) را معتاد کرده است!
85. همین الان از یکی از دوستان یک تکنیک جدید یاد گرفتم به نام "حذف واسطه ها".
84. تکنیک جدیدی که یاد گرفته ام در حال حاظر در زندگی من قابل اجرا نیست.
83. مقداری از رویداد های زندگی خصوصی ام را، همراه با مقدار زیادی دورغ و خیالبافی، در وبلاگم می نویسم.
82. اصلآ ورزشکار خوبی نیستم.
81. اما اگر رقص به عنوان یک ورزش رسمی شناخته شود، من برای المپیک انتخاب خواهم شد.
80. همچنین برای المپیک خیالبافی.
79. بسیاری از خاطرات خانوادگی ما، یعنی من و مادر و پدر و برادر، صرفآ نتیجه ی خیال پردازی های من به عنوان یک کودک بالای 18 سال است.
78. تنها آدم هایی که هنوز خیال پردازی های من را نشنیده اند، دوستان خیلی نزدیک من هستند.
77. عاشق پارچه ی ساتن هستم. مخصوصآ اگر به عنوان ملافه، در هتل ها، استفاده شود.
76. اگر روزی صاحب خانه و زندگی شدم، ملحفه های من از جنس ساتن خواهد بود.
75. این راز ساتن را تا به حال برای هیچ کس نگفته بودم. حالا دیگر همه خواهند دانست.
74. س.ک.سی ترین مردها به نظر من، "مرد" های قوی، شجاع و خوشبو هستند. و آنهایی که برای آدم گل می خرند.
73. از پسرهای دختر باز، صرفآ برای دخترباز بودنشان، بدم نمی آید. به نظر من شخصیت های جالبی دارند.
72. اگر قرار بود با یکی از شخصیت های فیلم ها یا سریال هایی که دیده ام، ازدواج کنم، با شخصیت Sawyer در سریال Lost ازدواج می کردم. هر چند که او تیریپ ازدواج نیست. (چی؟ به من گفتی روانی؟ خودتی!)
71. با حیوانات خانگی رابطه ی خوبی ندارم. موش؟ حالم را به هم می زند. خرگوش؟ می ترسم. گربه؟ وحشت دارم. سگ؟ زلوارم!
70. تمام شجاعت من در رابطه با حیوانات زمانی صرف شد که برای 2 هفته از 2 بچه لاکپشت مراقبت کردم. (از اون لاکپشت سبز ها هستند که اندازه ی ماهی قرمزند؟! از همون ها!)
69. بعضی وقت ها زیاد حرف می زنم.
68. نکته ی قبلی از همان خیال پردازی ها بود. من همیشه زیاد حرف می زنم.
67. دوست دارم یک روز مدیر یک مدرسه ی بزرگ بشوم. و مدرسه ی من موفق ترین مدرسه در کل کشور شود.
66. برای همین دوست دارم مدرک دکتری ام را در رشته ی "رهبری فضاهای آموزشی" بگیرم.
65. بزرگترین افتخار من، هم اکنون، حاج خانم بودن من است.
64. یک جمله ی بسیار ساده هست که اگر هر کدام از خواستگار های من گفته بودش، من الان متآهل بودم. (بله به خاطر همان یک جمله.)
63. جمله ی بالا اصلآ جمله ی رمانتیکی نیست.
62. ماکارونی... چرا الان دلم ماکارونی می خواهد؟
61. اگرقبل از ازدواج بمیرم، عقده ی دو چیز را با خود به گور خواهم برد: 1. لباس عروس. 2. کفش های استیلتو صورتی.
60. طی تحقیقات به عمل آمده توسط برادرم، اگر من روزی ازدواج کنم، فقط برای خریدن دو قلم بالا و همچنین داشتن یک خانه ی سفید با یک کاناپه بزرگ قرمز است.
59. نتایج تحقیقات برادرم کاملآ درست هستند.
58.یکی از آرزو های من، تحصیل در یکی از 3 دانشگاه هاروارد، استنفرد و برکلی است.
57. هر چند که سطح علمی من کاملآ مناسب هاروارد است، فعلآ از رفتن به این دانشگاه منصرف شده ام. شهریه هایش خیلی بالاست!
56. در طی 2 سال گذشته، مبلقی حدود 2میلیون و 300 هزار تومان از پول های پدر گرامی، را فقط صرف خرید وسایل برقی کرده ام.
55. قیمتی ترین لباس در کمد من هم اکنون یک تاپ و دامن حریر ابریشم 160پوندی است که پنج سال پیش از Monsoon خریداری شد.
54. با این حال، خرید لباس های مارک دار برایم خیلی سخت است. من هنوز نتوانسته ام خودم را به خرید یک جفت کتانی نایک یا ادیداس راضی کنم.
53. ماکارونی!!! چرا هنوز دلم ماکارونی می خواهد؟
52. بیشتر تجربیات زندگی ام را مدیون حماقتم هستم. مرسی حماقت جان.
51. باورم نمی شود که نصف لسیت تمام شده و من هنوز درباره ی علاقه ام به مسافرت رفتن، چیزی نگفته ام.
50. ایتالیا، مصر، هند، اسپانیا و چین، پنج کشور اول در لیست کشورهایی هستند که قبل از مرگم می خواهم ببینم.
49. پرنده ها، مخصوصآ مرغ های محلی، برای من خوشمزه ترین حیوانات قابل خوردن هستند.
48. از بوقلمون ها همانقدر می ترسم که از سگ ها می ترسم. از غاز هم می ترسم.
47. در سن 7 سالگی، سرعت دویدن من از سرعت دویدن یک غاز کمتر بود. الانش را نمی دانم!
46. نفیسه سعی کن به ماکارونی فکر نکنی... الان ساعت 1 نصف شب است... عاقل باش!
45. بهترین کادو تولدی که تا به حال گرفته ام یک کیف بوده.
44. اما با دیدن یک ست خودکار که اسم من روی آن حک شده بود، بیشتر از همیشه ذوق کردم.
43. از بوی روغن حیوانی حالم بهم می خورد.
42. به نظر من هر کسی به نحوه خودش دیوانه است. من دیوانه بودن خودم را دوست دارم.
41. از بین شخصیت های داستانی، شخصیت بدیکت در کتاب ارکستر شبانه ی رضا قاسمی را از همه بیشتر دوست دارم. دوست دارم بیشتر بشناسمش.
40. سابقه ی استفاده قرص های ضد بارداری دارم. اصلآ حس خوبی نیست.
39. تا به حال هیچ کدام از استخوان های بدنم نشکسته اند.
38. بعد از ماه ها تلاش برای پیدا کردن یک دندانپزشک خوب، شماره ی دکتر دوران کودکی ام را پیدا کردم و ازش وقت گرفتم. بعد یادم آمد که اولین پسری که به من ابراز علاقه کرد، پسر همین دندانپزشک بود. تنها پسری که من کتکش زده ام. جلوی دوستش. نمی دانم چرا این خاطره باعث شد که وقتم را کنسل کنم.
37. این اتفاق به هفته ی گذشته بر می گردد.
36. اما 12 ساله بودم که پسر این جناب برایم اولین نامه ی زندگی ام را نوشت.
35. به قول خودم: "کجایی جوانی که اگه اینجا بودی پدرت رو در می آوردم"
34. آخرین باری که ماکارونی خورده ام در خوابگاه دوستانم بوده. ماکارونی...
33. اتاق من نامرتب ترین اتاق خانه است.
32. خودم هم نمی دانم چطور قرار است شوهرداری کنم. مامان بزرگ جان لطفآ نپرس.
31. هنوز نتوانسته ام ریشه های سنت را در خودم بخشکانم.
30. با این حال اصلآ خودم را یک دختر سنتی نمی دانم.
29. کمترین نمره ای که در عمرم گرفته ام 7 بوده. چون در امتحان املا، از 70 کلمه،13 تا را غلط نوشته بودم. خانم معلم دلسوز هم برای هر غلط یک نمره کم کرده بود.
28. ماکارونی با قارچ، ماست، و آبلیمو خیلی مزه می دهد. ماکارونی...
27. مزه ترش را خیلی دوست دارم. بعد شیرین، بعد تلخ.
26. Pringles به نظر من، خوشمزه ترین چیپس است. همه ی مزه هایش.
25. فیلم زیاد می بینم. اما تلویزیون نه.
24. تلویزیون ندیدن من به دوران کودکی ام بر می گردد، وقتی که هنوز کلاه قرمزی مجری بود!
23. برنامه ی کلاه قرمزی و آقای مجری را می دیدم. فقط.
22. الان هم اخبار ساعت 21 را می بینم.
21. یک آبنبات هایی به نام Cherry Drops بودند که طعم گیلاس می دادند. با اینکه در لیست مواد تشکیل دهنده آن، الکل دیده نمی شد، این آبنبات ها من را مست می کردند. به خدا.
20. ماکارونی با ته دیگ سیب زمینی چی می شه!...
19. الان که دیدم به 19 رسیده ام، مغزم قفل کرد.
18. دوست دارم یک شب را تنهایی در جنگل بگذرانم.
17. اما دوست دارم یک شب را 2 نفری در کوه بگذرانیم. ترجیحآ ایستگاه 7 توچال.
16. حتی به عنوان یک بچه هم از تاب بازی خوشم نمی آمد. سرم گیج می خورد.
15. بیشتر از تمام زن های دنیا، به هیلاری کلینتون حسودی ام می شود.
14. از روح می ترسم.
13. از پیرزن های شبیه جادوگر هم می ترسم.
12. اگر الان یک قابلمه ماکارونی اینجا بود. تا ته می خوردمش. ماکارونی...
11. نصف آدم هایی که من را می شناسند، حداقل یک بار من را لوس نامیده اند.
10. اگر یک روز تصمیم بگیرم که درس بخوانم، فقط برای این خواهد بود که زن قدرتمندی بشوم. عقده ی قدرتمند بودن دارم.
9. از آدم هایی که دوست دارند مرموز به نظر بیایند بدم می آید.
8. ترجیح می دهم به من بگویند جذاب، تا خوشگل.
7. آدم بسیار تابلویی هستم. (از همه لحاظ)
6. اگر قرار بود برای یک روز جایم را با یک زن دیگر در دنیا عوض کنم، و زندگی او را داشته باشم، جایم را با انگلا مرکل، صدر اعظم آلمان عوض می کردم.
5. تا به حال از هیچ نوع کرم لایه برداری، ضد جوش، صابون لایه برداری، صابون ضد جوش، صابون سفید کننده صورت، کرم نرم کننده صورت، کرم گریم، رژ لب حجم دهنده، رژ گونه 24 ساعته و یا هر محصول عجیب و غریب آرایشی دیگر، استفاده نکرده ام.
4. تا به حال ریمل نخریده ام.
3. لب ها و دندان هایم را از دیگر اعضای صورتم بیشتر دوست دارم.
2. علاقه ی عجیبی به ثبت کردن همه ی "اولین" هایم دارم.
1. بعد از یک بار خواندن، 5 تا از نکته های این لیست را تغییر دادم.
تمام شد. من –دیگر- تو را دوست ندارم.
چون زندگی من، به عنوان یک زن، با وجود یک "مرد" کامل می شود.
و تو مرد نیستی.
و آنچه که بیشتر مردان دارند، عزیزم، به نظر می آید که تو اصلآ نداری.
می خواهم از پارسال بگویم. دقیقآ یک سال پیش، امشب، که می دانستم قرار است به تنها کسی که همیشه دوستم داشته و همیشه دوستش داشته ام، پاسخ مثبت بدهم. می ترسیدم. از اینکه واقعآ دوستم نداشته باشد و این یک شوخی بزرگ باشد. شاید هم خواب. برای همین چندین بار صورتم را شستم. به خودم قبولاندم که واقعی است. و او دوستم دارد. آرام شدم. زیر لب برایش شعر خواندم. برای خودم هم. بعد فکر کردم که شاید بهتر باشد اگر در چنین لحظه ای بیشتر دعا بخوانم. دعا هم خواندم. مدام به خودم می گفتم که دختر حواست را جمع کن. آماده باش. قرار است بروی توی این ساختمان زرد رنگ و جواب مثبت بدهی. زرد، چه رنگ بیدار کننده ای است. در تاریکی بعد از مغرب هم مثل روز روشن است و به یادت می آورد که وقتی از این ساختمان زرد خارج شوی، دیگر هیچ گاه زندگی ات مثل قبل نمی شود... تا جلو ی در رفتم و ایستادم. چند نفس عمیق کشیدم و وارد شدم. چشم هایم را بستم و باز زیر لب شعر خواندم. هر چه بلد بودم. هر چه یادم می آمد. یک نفس عمیق دیگر، آنقدر عمیق که بغضم را بشکند و بعد:
"لبیک..."
تمام که شد، انگار ناگهان مسجد شجره را از حالت میوت درآوردند. گوش هایم به کار افتاده بود. چشم هایم را هم باز کردم و به چند صد نفر آدمی که اطرافم بودند نگاه کردم. خوشحال بودم. از اینکه آنجا بودم. از اینکه هوا گرم بود و من چادر سرم بود. از اینکه مُحرم شده بودم.
فردا، بعد از نماز صبح، سالگرد حاج خانم شدن من است. قرار است فردا را با آنهایی بگذرانم که این لحظه را با من تجربه کرده اند. دارم از زور شوق و هیجان منفجر می شوم!
قالب جدیدم هم مبارک. اینها حاصل زحمات شوهر خواهر عزیزم، جناب حسن آقای الماسی است. دستش درد نکند.
