تبليغاتX
دنیای نفیس

كاوشن: براي خواندن اين داستان بايد ابتدا این رابخوانيد.

 

 

در اطاق دکتر را که باز کردم، کمی جا خوردم. انتظار داشتم بعد از این همه تعاريفي که از تجربه و مهارتش شنیده بودم، با فردي مسن و موهای کم پشت و جو گندمی روبرو شوم، اما این آقای دکتر، جوان بود، آنقدر جوان که ظاهراًهنوز بیست – سی سالی مانده تا موهایش جو گندمی شود.

به محض ورود من، برای احترام از روی صندلی بلند شد و لبخند زد؛ لبخندي نرم و مهربان. جلو رفتم و پرونده ام را همراه با دفترچه بیمه ، روی میز گذاشتم و خودم روی صندلی مخصوص بیمار نشستم.

مدتی طول کشید تا روپوش سفیدش را صاف کند و بنشیند. دفترچه ام را از روی میز برداشت و شروع کرد به ورق زدن. بعد همانطور که سرش پايين بود، گفت: "خانم احمدی؟"

منتظر بودم که نگاهم کند، تا  لبخند بزنم و با سر تآیید کنم. اما نگاهم نکرد. ناچار گفتم: " بله".

همانطور که سرش پایین بود گفت: " نفیسه خانم چه مشکلی دارند؟"

در طول چند دقیقه ای که داشتم مشکلم را توضیح می دادم، خیلی سعی کردم که با حرکات دست و استفاده از کلماتی مثل : "اینجایم" و " درست همین جا" توجه اش را به خودم جلب كنم، اما اصلآ فایده ای نداشت، سرش مدام پایین بود و نگاهش روی دفترچه.

 حرف هایم که تمام شد، کمی روی صندلی چرخید تا رو به من باشد و گوشی دور گردنش را جابه جا کرد، فهمیدم می خواهد ضربان قلبم را اندازه بگیرد. دکمه های بالایی مانتو ام را باز کردم. نگاهم به دستهای زیبایش افتاد که گوشی را محکم گرفته بودند. به پوست سفید و بدون خراش و انگشت ها و ناخن های کشیده اش نمی آمد که هر روز قلب دو مریض را جراحی کنند. خودم را روی تخت جراحی تصور کردم و دست های  او را، که مدام روی پوستم می لغذيدند تا محل های برش را علامت بزنند، که تماس سطح سرد گوشی با بدنم، از رویاها بیرونم آورد. دستش تند تند جای گوشی را عوض می کرد، تا صدای قلبم را از همه طرف بشنود، اما چشم هایش هنوز به میز و دفترچه ی بیمه ام خیره مانده بود.

کارش که تمام شد، روی صندلی به حالت اول چرخید؛‌ خودکارش را برداشت و شروع کرد به نوشتن. باز همانطور که سرش پایین بود گفت: "برایتان دو تا آزمایش نوشته ام و یک نوار قلب، دستگاه خودم خراب شده، فردا بروید بیمارستان برایتان انجام می دهند."

دستگاهش خراب نبود، مطمئن بودم که برگه های نوار را دست مریض های قبلی که از اطاق بیرون می آمدند، دیده بودم. اما کمی خیالم راحت شد، تا به حال نوار قلب نگرفته بودم و خیلی بد می شد اگر می فهمید که چقدر از آن همه سیم می ترسم.

دفترچه ام را دستم داد و می خواست خداحافظی کند که نا خود آگاه ترس بهم غلبه کرد. پرسیدم: "دکتر این نوار قلب گرفتن چه طوری است، یعنی شوک الکتریکی که به آدم وارد نمی کند؟"

 در حالی که هنوز نگاهش به میز بود، بلند بلند خندید، بعد با دست راستش، لپ راستم را گرفت و آرام کشید و گفت: "دختر اگه شوک بهت وارد کنیم که از دست میری!" دوباره خندید و از جایش بلند شد، جوری که به من بفهماند وقت رفتن است، بعد گفت: " نترس جانم، این همه تشکیلات کارشان ثبت کردن است. هیچی به شما وارد نمی شود، فقط همه ی جریانات الکتریکی ثبت می شود."

تا جلوی در همراهم آمد و در را باز کرد.

گفتم: "دکتر نوار قلب و آزمایش ها را کی بیاورم پیشتان؟"

کمی مکث کرد، بعد گفت :" همین فردا بیاورید. خدا نگهدار." و در اطاقش را بست.

میرویم تا با هم بیائیم. 

این آخرین پستی است که دختر قبل از مراسم ازدواجش نوشته:

"...While it may be romantic to imagine that a single perfect person waits out there for each of us, one who has been pre-selected especially for you by an unknown third party, the alternative is even more compelling:

You meet someone. Not the one, just someone. Neither of you is perfect. Maybe he's an asshole about washing the dishes, and maybe you sometimes argue too hard about politics, and maybe you don't fit together perfectly when you spoon each other because one of you has a fat ass and the other has bony ribs. But you love each other, and you make each other laugh, and you make each other think. And in full knowledge of all your imperfections, and in full awareness that life may sometimes be hard, and with eyes wide open and unclouded by the vision of an ideal someone-out-there waiting for you, you imagine your life with this person... and it looks pretty good. And then, because you would rather make your own destiny than leave it in the hands of fate, you choose.

You choose.

Now that's fucking romantic."

 دوست داشتنی است این دختر. بسیار زیاد.

از وبلاگ Pinkindiaink.

اگه توی ۱۰ دقیقه ای که اینجا بود خوانده ایش که هیچ. اگر نه، به اطلاع می رسانم که پست مورد نظر پاک شد. حوصله ی توضیح هم ندارم.

بله اینها گوشواره هام هستند! تازه خریدمشون. از مشهد. تازه فروشنده بهم پیشنهاد داد اینها رو بگیرم، گفت به برق لبت میاد. بله درست حدس زدی، داداشم خونش جوش اومد. نه من اصلآ به روی خودم نیاوردم. چی؟ نه بابا! مامانم اونجا نبود، اگه بود که نمیگذاشت بخرمشون! آره داداشم هنوز قهره باهام. اوهوم اوهوم. می گه تقصیر خودته. ای بابا اگه من می خواستم سر این جور قهر کردن ها خودم رو اذیت کنم که تا حالا باید خودکشی کرده بودم. وای آره راست می گی، اگه اینها رو با یه پیرهن قرمز بپوشم تلفات میدیم. آره. کاش تا تولد می تونستم یکی بخرم. کی این حرف رو زده؟ نه عزیزم با پیرهن زرد که نمی شه گوشواره قرمز پوشید... حالا ببینیم چی کارش می کنم.

عمرآ اصلآ حرفش رو هم نزن. محاله بهت قرض بدم. محاله عزیزم شنیدی؟

تهران که هستم، دلم خوش است. می گویم زیاد زیاد، ۴ ساعت باهاش فاصله دارم. یعنی هر لحظه که اراده کنم ببینمش، ۴ ساعت بعد می توانم پیشش باشم.

خودم هم می دانم که این فقط یک خیال است. اما دل خوش کردن به این اتفاقات تقریبآ محال هم بالاخره نوعی دل خوش کردن است. مگر نه؟

۲ ساعت دیگر راه می افتیم به سمت مشهد. با هر تق تق قطار، فاصله ام با تو بیشتر می شود. از همین امشب، هر وقت که بخواهم تو را ببینم، باید تا چهارشنبه شب صبر کنم که برگردم تهران، ۵ شنبه هم که کلاس دارم، جمعه هم که تعطیل است و من اجازه ندارم بیرون بروم، پس باید تا شنبه صبر کنم. آنوقت اگر مادرم این گندی که ۵شنبه گذشته بالا آورده ام* را فراموش کرده باشد و به من مهلت بیرون رفتن بدهد، باید ۴ ساعت توی راه باشم تا ببینمت.

و همین دانستن اینکه با این مسافرت رفتن تا یک هفته ی دیگر نمی توانم صفورا بازی در بیاورم و در رویاهایم سورپرایزت کنم، ناراحت کننده است.

خیلی.

 

 

*برای کلو: ما را بگو که با کمال پر رویی هر ۳ نفرتان را به حظار معرفی کردیم! از همان سر کوچه که پیاده شدم، بوی گندی که زده بودم به مشام می رسید!

Free counter and web stats