به این روزهای گه ی که می رسم، دلم تلفن بازی می خواهد. گوشی ام را بر می دارم و وارد کانتکت ها می شوم . چشم هایم را می بندم و یکی را انتخاب می کنم. بعد بهش زنگ می زنم.
-سلام
-سلام خوشگل من
(گوشی را قطع می کنم، دوباره می گیرم.)
-سلام
-چرا قطع می کنی؟
- آخه گفتی خوشگلکم، یاد خاطرات قشنگمون افتادم...
-جدی؟
-نه بابا، فکر کردم اشتباه گرفتم. خوشگلکم کیه دیگه؟
-نمی دونم. تویی فکر کنم. چون هم خوشگلی هم کلمی.
- J چرا کلم؟
- چون سفیدی.
- اوکی کاری نداری؟
-ناراحت شدی؟
-نه پس خیلی هم خوشحال شدم صدات رو شنیدم.
-منم همین طور.
-اوکی پس خدافظی
-قربانت خدافظ
-سلام
-به سلاااااااااااااااااام. به قرآن باور نمی کنی الان داشتم عکست رو می دیدم.
-به قرآن باور می کنم.
-خوبی؟
-نه بابا. ریدم به اعصاب خودم.
-چرا؟
-نمی دونم چه مرگمه. حال بده. دارم همینجوری Random به مردم زنگ می زنم. الان زنگ زدم به X اونم مثل اینکه حالش خوب نبود. اه. گند بزنن این زندگی رو.
- می خوای بگی چی شده یا می خوای فقط غر بزنی؟
- ببین دلم تنهایی می خواد. دلم می خواد برم یه مدت دور بشم از هر چی آدمیزاد آشناست. دلم یک سری آدم کاملآ جدید می خواد. دلم می خواد دوست های جدید پیدا کنم، تنهایی زندگی کنم. دلم می خواد بتونم نصف شب پاشم برم درخونه ی دوستم رو بزنم برم پیشش بخوابم، هیچکی هم نگه کجا می ری. دلم می خواد یک شب اصلآ نرم خونه. دلم می خواد گم بشم، هیشکی نباشه بگه کجایی. هیشکی نگرانم نشه.
-اینها تنهایی نیست ها عزیزم. آزادیه. دلت آزادی می خواد.
-خوب آزادی. دلم آزادی می خواد.
-میخوای بریم بیرون؟
-تهرانی مگه؟
-نه ولی میام اگه بخوای.
-کاش با بیرون رفتن حل می شد. این چیزی که من میگم خیلی عمیقه می فهمی؟
-نه. کنعان رو دیدی؟
-نه.
-بیا بریم کنعان تروووووووووو خداااااااااااااااا
-مرده شور ببرنت.
-به خدا هم حال تو بهتر میشه هم حال من.
-تو چته؟
-این دختره باز قهر کرده. قاطیه.
-آخی مثل من.
-آره ولی تو آزادی می خوای.
-اون چی می خواد؟
-ماشین ظرف شویی.
-سلام.
-سلام به روی ماهت خوشگل خانووم.
(گوشی رو قطع می کنم. به یکی دیگه زنگ می زنم.)
-سلام
-به به سلام چطوری؟
-خوبم مرسی تو خوبی؟
-اِ تویی نفیس؟ فکرکردم الهامه!
- مگه اسمم رو سیو نکردی تو گوشیت؟
-چرا هول شدم زود برداشتم اسمت رو ندیدم. خوبی؟ چرا نیومدی قم جمکران؟
-آخی آره شما رفتید جمکران؟ من نتونستم. خوب بود؟
-آره دو سه نفر فقط از گروه ما بودند. جات خیلی خالی بود.
-کی برگشتید؟
-آخر شب دیگه. خیلی خندیدیم اصلآ یعنی مکه به توان دو.
-آهان برای همین آخر شب برگشتن، من نتونستم بیام. حالا اندازه ی مکه حال داد؟
-نه بابا. فقط خندیدیم. ییخشید آقای شکیب مهر نماز صبح شده؟!
-J)))) شما هم مگه می گفتید بهش؟
-نه ما از شما یاد گرفتیم.
- خوبه والا. J)))
- دیگه چه خبر؟
- دیگه...