تبليغاتX
دنیای نفیس
گریپ فروت. خیلی هوس گریپ فروت کرده ام. با یخمک. با یک کتاب مهربان، یا شاید یک فیلم مهربان تر. با یک کلاه نارنجی که سرم بگذارم که این درس هایی که می خوانم زود از سرم نپرند. مثل استون.

دلم یک پاک کن هم می خواهد که همه ی این زیاده گویی های Chastain توی این کتاب ۴۵۰ صفحه ای اش را پاک کنم. خداییش خیلی زیادی ور زده. (حالا خوبه من فقط ۱۵ صفحه اش را خوانده ام.)

آهان. دلم اورلندو بلووم را هم می خواهد. الان نه ها. یک چند ساعت بعد.

آره دیگه. دلم خفه شدن را هم می خواهد ولی خوب نمی شود دیگر...

یک شادی غیر قابل توصیف و لذت بخش توی دلم هست امروز. خوشم. از اول صبح هم همین طوری بودم.

شاید به خاطر دیروز باشه که واقعآ محشر بود. هم تو، هم دست پختت، هم نخود و لوبیاهاتون (هم عدس ها!...)، هم مسخره بازی هامون، هم شادوونه هایی که "نخود" نخودخورون ما شده بودند. هم دونستن اینکه دو تا دوست عالی دارم که کافیه فقط دو دقیقه باهاشون باشم که همه ی اتفاقات این روزهای گه ی رو فراموش کنم. (چه برسه به یک نصف روز!)

شاید هم به خاطر اینکه می دونم قراره فردا دوباره ببینمتون.

شاید هم به خاطر اینه که من کلآ سر خوشم. البته این نمی تونه باشه، چون این چند روز گذشته که خوش نبودم ،بودم؟ نه. والااااا

 

به این روزهای گه ی که می رسم، دلم تلفن بازی می خواهد. گوشی ام را بر می دارم و وارد کانتکت ها می شوم . چشم هایم را می بندم و یکی را انتخاب می کنم. بعد بهش زنگ می زنم.


-سلام

-سلام خوشگل من

(گوشی را قطع می کنم، دوباره می گیرم.)
-سلام

-چرا قطع می کنی؟

- آخه گفتی خوشگلکم، یاد خاطرات قشنگمون افتادم...

-جدی؟

-نه بابا، فکر کردم اشتباه گرفتم. خوشگلکم کیه دیگه؟

-نمی دونم. تویی فکر کنم. چون هم خوشگلی هم کلمی.

- J چرا کلم؟

- چون سفیدی.

- اوکی کاری نداری؟

-ناراحت شدی؟

-نه پس خیلی هم خوشحال شدم صدات رو شنیدم.

-منم همین طور.

-اوکی پس خدافظی

-قربانت خدافظ


-سلام

-به سلاااااااااااااااااام. به قرآن باور نمی کنی الان داشتم عکست رو می دیدم.

-به قرآن باور می کنم.

-خوبی؟

-نه بابا. ریدم به اعصاب خودم.

-چرا؟

-نمی دونم چه مرگمه. حال بده. دارم همینجوری Random به مردم زنگ می زنم. الان زنگ زدم به X اونم مثل اینکه حالش خوب نبود. اه. گند بزنن این زندگی رو.

- می خوای بگی چی شده یا می خوای فقط غر بزنی؟

- ببین دلم تنهایی می خواد. دلم می خواد برم یه مدت دور بشم از هر چی آدمیزاد آشناست. دلم یک سری آدم کاملآ جدید می خواد. دلم می خواد دوست های جدید پیدا کنم، تنهایی زندگی کنم. دلم می خواد بتونم نصف شب پاشم برم درخونه ی دوستم رو بزنم برم پیشش بخوابم، هیچکی هم نگه کجا می ری. دلم می خواد یک شب اصلآ نرم خونه. دلم می خواد گم بشم، هیشکی نباشه بگه کجایی. هیشکی نگرانم نشه.

-اینها تنهایی نیست ها عزیزم. آزادیه. دلت آزادی می خواد.

-خوب آزادی. دلم آزادی می خواد.

-میخوای بریم بیرون؟

-تهرانی مگه؟

-نه ولی میام اگه بخوای.

-کاش با بیرون رفتن حل می شد. این چیزی که من میگم خیلی عمیقه می فهمی؟

-نه. کنعان رو دیدی؟

-نه.

-بیا بریم کنعان تروووووووووو خداااااااااااااااا

-مرده شور ببرنت.

-به خدا هم حال تو بهتر میشه هم حال من.

-تو چته؟

-این دختره باز قهر کرده. قاطیه.

-آخی مثل من.

-آره ولی تو آزادی می خوای.

-اون چی می خواد؟

-ماشین ظرف شویی.


-سلام.

-سلام به روی ماهت خوشگل خانووم.

 

(گوشی رو قطع می کنم. به یکی دیگه زنگ می زنم.)


-سلام

-به به سلام چطوری؟

-خوبم مرسی تو خوبی؟

-اِ تویی نفیس؟ فکرکردم الهامه!

- مگه اسمم رو سیو نکردی تو گوشیت؟

-چرا هول شدم زود برداشتم اسمت رو ندیدم. خوبی؟ چرا نیومدی قم جمکران؟

-آخی آره شما رفتید جمکران؟ من نتونستم. خوب بود؟

-آره دو سه نفر فقط از گروه ما بودند. جات خیلی خالی بود.

-کی برگشتید؟

-آخر شب دیگه. خیلی خندیدیم اصلآ یعنی مکه به توان دو.

-آهان برای همین آخر شب برگشتن، من نتونستم بیام. حالا اندازه ی مکه حال داد؟

-نه بابا. فقط خندیدیم. ییخشید آقای شکیب مهر نماز صبح شده؟!
-
J)))) شما هم مگه می گفتید بهش؟

-نه ما از شما یاد گرفتیم.

- خوبه والا. J)))

- دیگه چه خبر؟

- دیگه...

 

می دونم که الان گفتن فردا عیده و من باید خیلی خوشحال باشم. اما نمی دونید چقدر ناراحتم. دلم از همین حالا واسه ماه رمضون تنگ شده. دلم میسد کال های حامد، وقت سحر را می خواهد، با اسمس های "من که روزه نمی گیرم اما روزه ات قبول" های دم افطار تو.

تلویزیون داره این همه آهنگ دیش دیش پخش می کنه و من برای اولین بار رقصم نمی آد. چیه خوب ناراحتم دیگه!

 

دیشب که آسمان تهران بعد از آن همه باد های دیروز صاف صاف شده بود و مشعل پالایشگاه پرنور تر از همیشه در آن دور دست ها می درخشید ومن رفته بودم پشت بام تا در غیاب ماه، کمی با ستاره ها گپ بزنم، یک چراغ چشمک زن، لا به لای این همه چراغ های  شهر، توجهم را به خودش جلب کرد.

دلم خواست که فکر کنم آنجا اتاق توست. و تو نشسته ای روی تختت، و داری کتاب می خوانی، شاید هم شعر می خوانی، شاید هم آواز. خواسته ای مثل من ادای دیوانه ها را در بیاوری و همین جوری که نشسته ای و تکیه ات را  داده ای به دیوار، هی سرت را از عقب به دیوار می کوبی و سرت به کلید چراغ می خورد و چراغ با یک ضربه خاموش و با ضربه ی بعدی روشن می شود. همین جوری هی روشن هی خاموش هی روشن هی خاموش...

دلم هم خواست فکر کنم که فکرت اصلآ پیش این چیزی که داری می خوانی نیست. فکرت پیش این است که می خواهی برای قرار فردا چه کار کنی. مثلآ داری فکر می کنی که می خواهی فردا از سر راه برایم گل بخری، چون می دانی که من گل دوست دارم، اما نمی دانی چه گلی. نمی خواهی مثل همه ی آدم های نرمال گل رز بخری چون به نظرت تکراری است و همه برای هم گل رز می خرند. می خواهی اوریجینال باشی اما رومانتیک، مثل من، که به خواطر تو رنگ های اکریلیک ام را از بالای کمد در آورده ام و یک عالمه خاک رفته توی چشمم و گریه ام گرفته اما باز هم  برایت نقاشی کشیده ام. اول فکر می کنی که شاید بهتر باشد که من را هم با خودت ببری داخل گل فروشی، اما منصرف می شوی. بعد به خودت لعنت می فرستی که یک گل خریدن هم بلد نیستی و این بار سرت را محکم تر به کلید چراغ می کوبی.

باز دلم هم خواست که مثل من خل بودی. و شاد. و به حرف های من گوش نمی دادی. و مجبورم می کردی که دوستت داشته باشم. و وانمود می کردی که برایت مهم هستم و حرف های بی ربط می زدی و یک جوری بودی که وقتی به تو فکر می کنم دلم از حرص گر نگیرد. و عصبانی نشوم و گریه ام نگیرد و هی ته دلم نگویم شاید مامان راست می گوید. و هی سر دوستی غر نزنم و هی آرزو نکنم که کاش این بابابزرگ امروز کمی سنش کمتر بود و من و دوستی کمتر بهش خندیده بودیم و من دلم می آمد که بهش فکر کنم و وقتی دوستی با آن همه مهربانی و شادی و اشتیاق داد می زند که دوستی دوشِت دالم، دلم نمی خواست که ای کاش توی این همه سال یک بار هم این جمله را از دهان تو شنیده بودم. و وقتی که می فهمم که من هم چقدر دوستش دارم و چقدر برایم مهم شده، دانستن همین اتفاقات روزمره ی زندگی اش، غصه نخورم که چرا تو اینطوری نیستی و این همه دوری و این همه با فاصله ای و وقتی از کامنت هایی که برای دختر ها روی 360 گذاشته حرف می زند، با تمام وجود بهشان حسودی ام نشود که حداقل یک نفر آنقدر به یادشان هست که وقتی آنلاین می شود، برایشان کامنت بگذارد. و باز بیشتر فکر نکنم که داری همه ی این کارها را از قصد انجام میدهی که فقط خودت را برای من چس کرده باشی.

Free counter and web stats