امروز سیزدهم فروردین است و ما می خواهیم سیزدهمان را به در کنیم. قرار است با خانواده های عمه ی بزرگ و عمه ی کوچک و عموی بزرگ، برویم به گاوداری پسر عمه ی بزرگ. الان من و برادر و مادر داریم حاضر می شویم. منتظر پدر هستیم تا بعد از 2 شب کشیک به خانه بیاید تا راه بیافتیم. مادر می گوید خانوم گل لباس گرم بپوش هنوز تابستون نشده. الان پدر رسید. با عجله ی تمام هر چه میوه توی یخچال بود را ریخت توی سبد میوه. پدر اصلآ به ما گوش نداد که از کی تا حالا مهمون با خودش میوه میبره مهمونی؟
دم در خانه ی عمه اینها هستیم. دختر عمه می گوید تو بیا توی ماشین ما که همه ی جوان ها پیش هم باشیم. خیابان ها شلوغ اند و ملت شریف به فضای سبز وسط اتوبان هم رحم نکرده اند. پسر عمه ی دومی مثل دهاتی ها دستش را از فرمان ول کرده و دارد دست میزند و می رقصد. پدر از ماشین پشتی برای او بوق می زند و می گوید آدم باش.
الان من و دختر عمه توی ماشین پسر عمه ی بزرگ هستیم. وسط اتوبان جایمان را عوض کردیم، اینجا امن تر است. دلمان می خواهد زود تر برسیم. گلاب به رویتان کمی دستشویی داریم. گاو داری پسر عمه جایی بسیار دور است، به معیار آنهایی که دستشویی دارند. از اتوبان خارج شده ایم و کنار یک سد نگاه داشته ایم. پسر عمه ی بزرگ می گوید اینجا همانجایی است که فیلم حضرت یوسف را گرفته اند.
"مامان من جیشم ریخت." این را من نمی گویم، نوه ی عمه می گوید. راه می افتیم!
توی گاو داری 45 رآس گاو ملوس و مهربون هستند که همگی به استقبال ما آمده اند و فقط مااااااااا مااااااااااا ماااااااا می کنند. J
اینجا یک خانه ی بزرگ و تمیز هست که پسر عمه آن را خانه ی دوم خود می خواند. عمه ی بزرگ و عمه ی کوچک و مادر دارند آش می پزند. مرد ها هم دارند جوجه ها را به سیخ می کشند و کلی سر و صدا راه انداخته اند. سشواری که قرار بود به عنوان باد بزن ذغال ها عمل کند گم شده. اینها دارند از جارو برقی استفاده می کنند. پسر عمه ی دومی می گوید: "جوجه کباب با طعم پرز فرش" می گویم: "پسر عمه برایت مشتری عطر پیدا کرده ام."
بر خلاف حرف پسر عمه، جوجه ها خیلی هم خوشمزه بودند. الان نهار را خورده ایم، من و دختر عمو ظرف ها را شسته ایم و منتظر چایی هستیم. مش باقر (سرایدار گاوداری) می گوید وقت غذا دادن به گاوهاست. صدای علف جویدن گاو ها بسیار دلنشین و آرامش بخش است. پدر و عمو زیر آفتاب چرت می زنند. پسر عمو می گوید: "شنیده ام رئیس دانشکده عوض شده." می گویم: " من هم همینطور"
جای فرشی که زیر آفتاب انداخته ایم، را با حرکت خورشید تکان می دهیم که مدام زیر آفتاب باشیم. پسر عمه ها و پسر عموها و شوهر عمه دارند فوتبال بازی میکنند. من و برادر و دختر عمه هم داریم تشویق می کنیم. اما دقیقآ نمی دانیم جریان چیست. فقط می دانیم 4-7 هستند. به نفع کی اش را هم نمی دانیم. ما فقط تشویق می کنیم. الان شدند 5-7. "صابر، صابر، هی هی"
ما خسته شده ایم. آنها نه.
7-7
دور گاو داری قدم می زنیم . 12 تا از گاوها حامله هستند. از پسر عمه قول می گیریم که موقع زایمان گاوها خبرمان کند. مسابقه ی ماشین هم می دهیم. ماشین ما برنده است. برادر لبخند معنی دار میزند.
شاممان همان آشی است که عمه ها صبح پختند. آش دوغ ترکی. کلی مزه می دهد به خدا. پسر عمه ی بزرگ می گوید: "مهران مدیری را ببینیم بعد برویم!"
الان یک جایی وسط های سریال است و من می گویم: "شب به خیر"
