به قول یکی از شاگردهایم که همسایه امون هم هست، این صدای الله اکبر ها هر شب روی اعصاب ما رژه میره. امشب هم که برادر به علت گردن دردش کولر را خواموش کرده و من مجبورم پنجره را باز بگذارم و وضعیت اعصابم کاملآ توالتی است.یکی شون هم هست که خدا می دونه قوله یا هرکول، چنان نعره می زنه که بقیه شون رو هم به خنده انداخته. من اما نمی خندم. من سرم درد می کنه. دلم هم سکوت می خواد.
این همسایه ی ما هم که هشت ساله کولرش رو تعمیر نکرده. خودش یک روز گفت. یعنی من رفتم دم درشون گفتم ما پنج ساله که اینجاییم صدای جیر جیر جیر جیر جیر جیر کولر شما هر شب تابستون تمام کوچه رو صفا می ده. اون هم گفت من هشت ساله این کولر رو دارم آخ نگفته حتی پوشالش رو هم عوض نکردم حالا شما میگی صدا میده؟ من هم چون اصولآ زبون خر ها رو بلد نیستم نتونستم خوب باهاش ارتباط برقرار کنم. مذاکراتمون به جایی نرسید. الان اومده پشت بوم به کولرش تکیه داده و داد میزنه مرگ بر دیکتاتور.
این ساعت اتاق من هم که یک نوع عروسکیه که شیشه میشه نداره. یعنی صداش بدون هیچ مانعی توی اتاق منتشر میشه. مامانم میگه شب ها با این چه جوری میخوابی؟ دلم نمیاد عوضش کنم. هدیه است. اما صداش مثل تبل سر دردو من رو بدتر میکنه.
به به الان دارن میگن: هر کسی که ساکته، نماز روزه اش باطله! اما من خودم با همین چشم های خودم دیدم که در طول این همه ماه رمضون هیچ کدوم از اینها واسه سحری بیدار نشده اند. یعنی یا همشون اهل روزه ی بی سحری گرفتن اند یا به روزه اعتقادی ندارند. خوب آخه شعار قعطیه؟ حداقل وزن و قافیه اش رو درست کنید بابا.
سرم تیر میکشه. حالت تهوع هم دارم. فکر کنم به خاطر آلودگی هواست.
صدایی که الان توی اتاقم پیچیده: تیک-جیر- تاک- الله اکبر- جیر- تیک- الله اکبر-جیر.
جدی میگم.
دیوونه شدم.
فردا نهار دارم میرم مهمونی. با مامانیم. قراره که خوش بگذره. اما فعلآ سر من درد میکنه. درد.
درد.
چرا بلاگفا هنگ کرده؟ تو روحشون. اومدیم وبلاگ به روز کنیم دلمون خنک بشه که می تونیم وبلاگ به روز کنیم. مسیکه واقعآ تو این مملکت به هر چی لعنت بفرستی کار میافته. بلاگفا راه افتاد.
ممنون.
از همان لحظه ی اولی که الی ناپدید شد، این بقل دستی های من توی سینما شروع کردند به بحث درباه ی اینکه اگر جای شخصیت های داستان بودند برای پیدا کردن الی چه می کردند. هی می گفتند چرا بهش زنگ نمی زنید؟ چرا دور و بر ویلا را نگاه نمی کنید و ...
دلم می خواست خفه شان کنم. می خواستم قسمت آویزان شده ی شال روی شانه هایم را قلنبه کنم و بچپانم توی دهنشان. دلم می خواست بگویم خیلی مزخرفید. به شما چه که الی کجاست؟ مگر بودن یا نبودن الی چه فرقی برایتان دارد؟ مگر جز این نبود که زندگی الی شده بود برآورده کردن انتظارات دیگران ازش؟ مگر به زور نچپانده بودنش توی قالب های از پیش تعیین شده؟
مگر هر آنچه از الی دیده بودید خود الی بود؟ مگر وقتی تنها تصمیمی که بدون نظر دیگران گرفته بود را شنیدید، خوشحال شدید؟ هان؟ وقتی فهمیدید که الی واقعی به هر دلیلی دلش خواسته بود بیاید شمال و به دوست پسرش حرفی درباره ی جدایی نزند از الی خوشتان آمد؟
باورم نمی شد که همه منتظر بودند ببینند الی چه شد و کجا رفت؟ خوب شاید نخواهد شا بدانید. به شما چه؟ چرا اینقدر فذولید؟ به آخر های فیلم که رسیدیم می خواستم از سینما بیایم بیرون. دلم نمی خواست آخر داستان را بفمم. می خواستم فکر کنم که الی رفته. فقط رفته. هر جایی که باشد، بهتر از آنجایی است که تا به حال بوده. شاید دارد در حاشیه جنگل ها قدم می زند. شاید هم جرآت دارد و الان وسط دل جنگل است. شاید می خواهد یک ساعت دیگر برگردد، شاید یک روز ، یک ماه یا یک سال. شاید هم اصلآ بر نگردد. شاید اصلآ پولهایش را برداشته و رفته در یکی از روستاهای شمال اتاق گرفته. شاید دلش هم خواسته که صبح ها برود سر کار و با بچه های قد و نیم قدی که کار باهاشان آدم را یاد بهشت می اندازد، سر و کله بزند و عصر ها هم کنار ساحل راه برود و به بچه ها فکر کند. شاید هم آنجا با یک آقای اهل دریا آشنا شد. شاید هم نشد. شاید هم از همان لحظه ی اول طعمه ی گرگ ها شده. شاید هم بر خلاف آن الی که آخر فیل نشانمان دادند، تصمیم گرفته یک جایی آن دور ها خودکشی کند که جسدش اگر هم پیدا شد، به این زودی ها نباشد...
این نوشته ناتمام است. داشتم جمله ی آخر را می نوشتم که فهمیدم دلم می خواهد باهات "درباره ی الی" حرف بزنم. دوست دارم نظراتم را شفاهی بگویم و نظراتت را شفاهی بشنوم. پایه هستی؟
