خدا من رو ببخشه. ۴ ترم اول دانشگاه رفتن ما صرف این شد که ما بگردیم برای همه ی افراد دانشکده اسم بگذاریم. ما یعنی من و نسیم و فاطیما. یعنی احدالناسی نبود که ما براش اسم نگذاشته باشیم. بعضی از این اسم ها فقط بین خودمون ۳تا رد و بدل می شد، اما بعضی هاشون اونقدر به طرف میومدند که جهانی می شدند.
"جاروو" رو نسیم انتخاب کرد. که انتخابی بود بس زیبا و دلنشین و خنده دار. اونقدر راه رفتیم گفتیم جاروو که همه ی بچه های هم ورودی ما فهمیدند جاروو کیه، به جز خود جاروو. جاروو یک دختر خیلی مهربون هم ورودی ما بود که خیلی به ندرت هم میومد دانشکده. اما هر وقت میومد آنقدر ریمل به مژه هاش میمالید که مژه ها سفت و سیاه و بد شکل می شدند و وسط زمین و هوا مثل "پای عنکبوت مرده" معلق می موندند. طرف یک خصوصیت بارز هم داشت که جوری راه می رفت که انگار پاهاش با زمین تماس پیدا نمی کردند. انگار داشت روی هوا حرکت میکرد. برای همین بود که ما گفتیم این حتمآ جادوگره با جارو حرکت میکنه. اسمش هم شد جاروو!
زحمت خبر چینی رو هم آقای پورنگ (یکی از پسر های دانشکده) بر عهده گرفتند. که البته خبر چینی هم نبود. داشتیم سر کلاس جامعه شناسی " حقیقت یا شهامت" بازی می کردیم، از اون روزهایی بود که جاروو هم حظور داشت، نوبت پورنگ که شد گفتیم راز یکی از بچه ها رو با صدای بلند بگو. گفت بگم؟ گفتیم بگو. گفت بگم؟ گفتیم لوس نکن بگو! اونم رو کرد به جاروو گفت: "نفیسه و نسیم به شما میگن جاروو."
این بود که ما توبه کردیم. برای یک روز. بعد دوباره همه چیز یادمون رفت. برگشتیم سر خونه ی اول.
