تبليغاتX
دنیای نفیس - من و کتاب هایم

روی تختم نشسته ام و دور و برم را پر کرده ام از کتابهای رنگ و وانگی که از نمایشگاه خریده ام. پرت و پلا بودنشان روی تخت دلم را غنج می دهد، با این حال هی به ترتیب می چینمشان. اول از بزرگ به کوچک، بعد از کوچک به بزرگ و بعد به ترتیبی که خریدمشان. بعد پهنشان میکنم جلویم و بویشان میکنم بوی کتاب های انگلیسی را بیشتر دوست دارم و طرح جلد کتاب های فارسی را. مخصوصآ طرح جلد "مردی که گورش گم شد"، چون مردک به جای قلب، آفتاب سوزان در دل دارد و لپ های دخترک دوگیلاس درشت و قرمزند. " نه اصلآ این را بیشتر از بقیه دوست ندارم، همه را یک اندازه دوست دارم." این را بلند می گویم، طوری که کتاب ها بشنوند. "هوس بازی هم نمی کنم. اینطور نیست که 10 صفحه از این را بخوانم و 20 صفحه از آن و ... یکی یکی می خوانمشان." این را برای خودم می گویم.

 دلم تاب نمی آورد، اولی را بر می دارم و آرام ورق میزنم. به تمام جزییاتش نگاه می کنم. به طرح روی جلد، به جمله های پشت جلد، به شماره ی بالای هر صفحه، به فاصله ی بین هر خط. بعد دستم را با ملایمت روی صفحه ها میکشم. جوری که عرق کف دستم، کتاب را خیس نکند. مثل معشوقه ام می ماند این کتاب. و این لحظه ها مثل لحظه های داغ و پر اشتیاق فورپلی. می خواهم به هم عادت کنیم. دلم می خواد از همین اول گرمای دست هایم برایش عادی شود تا با من راحت باشد. راحت باز شود، تا مجبور نشوم جلدش را تا کنم. کتاب ها دفتر نیستند که از همان لحظه ی اول جلدش را تا کنی. از کتاب هایی که جلدشان تا خورده به شدت بدم می آید. نمی خواهم بدانم کتابی که می خوانم قبلآ هم خوانده شده، قبلآ در دست یک فرد دیگر بوده. فردی که شاید به اندازه ی من ملایم نبوده و به جای گرم کردن کتاب، یک راست اثر خودش را روی آن گذاشته است. برای همین است که سعی می کنم هیچ کتابی را قرض نگیرم. همیشه یک نواش را میخرم. بله می دانم که هر دو کتاب، چه خوانده شده  چه نو، در اصل یکی است. اما کتابی که خودم خریده باشم مال من است. من آن را اهلی کرده ام. آن هم من را. پس برای هم اهلی شده ایم و مسئول هم. کتاب اهلی شده ی من مسئول است که من را با آنچه در خودش دارد، شاید هم آنچه لابه لای خط ها قایم کرده، راضی کند.

"کتاب های من! شما مسئولید." شب که شد، این را بهشان می گویم و اولی را با خودم به تخت خواب می برم.

Free counter and web stats