تبليغاتX
دنیای نفیس - بی تو و آبی عشق ات...

بالاخره آنفلانزای آقای خوک هم به منزل ما راه پیدا کرد. هم اکنون دو تن از افراد خانه در بستر بیماری در حال جنگیدن با ویروس های خوکی هستند. من فعلآ خوبم. تمرین های هادسون و فسولد رو هنوز انجام نداده ام، آن کتاب احمقانه ی بیهیویوریزم رو هم خلاصه نکرده ام. امتحان هم دارم.

چند روزی است که به شدت از اینکه این وبلاگ را با اسم خودم راه انداخته ام ناراحتم. با اینکه خیلی وقت است که فامیلی ام را از روی وبلاگ پاک کرده ام، هنوز اگر اسم و فامیلم را با هم سرچ کنی، اولین گزینه همین وبلاگ است. خوشم نمی آید کسی با سرچ کردن اسمم به اینجا برسد. اگر راه حلی به ذهنت میرسد لطفآ بگو. نمی خواهم کار به جایی برسد که اسباب کشی کنم.

یک جورهایی حساس شده ام. پارسال همین موقع ها هر چه عاشقانه به ذهنم می رسید را همین جا می نوشتم. همه را خطاب به تو می نوشتم. خوشم می آمد که یکی بخواند و فکر کند تو را می شناسد. یا تو بخوانی و فکر کنی با توام. یا او بخواند و فکر کند با اویم. یا تو بخوانی و ندانی با تو ام. یا بخوانی و شک کنی. یا مثلآ یکی بخواند و زنگ بزند بگوید برای کی نوشتی ؟. یا یکی ایمیل بزند که با منی؟ یا تو اسمس بزنی که خوش به حالش. یا یکی وسط چت بگوید خوبه که اینقدر عاشقی. یا باز تو بپرسی خدا وکیلی نفیسه با من نیستی؟! الان ولی نمی خواهم هیچ کدام از اینها را. دلم می خواهد همه بدانند که تو ندارم. بی تو ام. اینطوری بهتر است. هم خیال من راحت است و هم خیال شما.

فعلآ عاشقانه ها را در یک وبلاگ دیگر می نویسم. فقط عاشقانه ها را. بله از همین جا اعلام می کنم که یک وبلاگ دیگر درست کرده ام. خواستم آدرس مورد علاقه ام را بوک کرده باشم که کسی برش ندارد. که اگر روزی مجبور به اسباب کشی بشوم خانه ام خیلی نو ساز و نا آشنا نباشد. شاید هم یک روز بی خبر دوباره حذفش کردم.

زندگی الان ام را از همه ی دوران های قبلی بیشتر دوست دارم. الان هدف هایم مشخص است. الان فقط با آدم هایی در تماسم که دوستشان دارم. الان خودم را "کنترل" می کنم. معنی کنترل را فقط یکی از دوست هایم می داند. دوستییییی! [چشمک] الان خودم را مجبور نمی کنم که کسی را تحمل کنم، صرفآ برای اینکه توی یک جمع نشسته ایم. الان دیگر خالی بندی ها و عقده ای بازی ها و خیالات و توحمات بعضی ها روی اعصابم نمی روند.  الان دلم برای تو تنگ نیست. الان می دانم که دوست های واقعی ام هر چند که از من دوراند به یاد من اند و من به یادشان.الان سرم به طرز لذت بخشی شلوغ است. الان وقتم را با کلاس های مختلف که یا شاگردشانم یا معلمشان، پر کرده ام.من "من الان"ام را دوست دارم.

کاش به خدا نزدیک تر بودم. فقط. کاش این نقطه ضعف هم نبود. کاش میشد من هم شنبه میرفتم کربلا.

هفته ی بعد خیلی تنها خواهم بود. احتمالآ دلم یک نفر را بخواهد که بیاید با من بنشیند و فیلم ببیند و چایی بخورد. اگر دوست جدیدم این همه از من کوچک تر نبود و مدرسه نداشت شک نکن که او را دعوت میکردم. [ سلام کازین جان] اگر آنیکی دوستم هم این همه از من کوچکتر نبود و مدرسه نداشت و در یک شهر دور زندگی نمی کرد شک نکن که او را هم دعوت میکردم. [سلام شیما جان] و می نشستم و نگاه میکردم که این دو چقدر زود با هم دوست می شوند.

بله صدای کتاب فسولد از زیر کتاب هادسون و کتاب راجرز و بست بلند شده که مگر نگفتی فقط ۱۵ مین اینترنت. مثل اینکه من باید بروم.

شب خوش. خواب های شیرینی و بستنی ببینید.

 

Free counter and web stats